قصه تصویری کودکانه جوجه اردک زشت
اواخر تابستان بود. دشت های روستا زیر آفتاب طلایی شده بودند و کنار خانه ای قدیمی، برکه ای آرام برق می زد.
نزدیک آب، اردک مادر با صبر و حوصله روی تخم هایش نشسته بود.
سرانجام پوسته ها یکی یکی ترک برداشتند.
تق… تق… تق!
جوجه اردک های زرد و کوچولو، یکی پس از دیگری سر از تخم بیرون آوردند. زیر نور آفتاب پلک زدند، پرهای خیسشان را تکاندند و تلوتلوخوران روی پاهایشان ایستادند.
اردک مادر با خوشحالی آن ها را شمرد. بعد چشمش به تخم بزرگی افتاد که گوشه ی لانه مانده بود.
آن تخم هنوز ترک برنداشته بود.
اردک پیری کنار لانه آمد و با دقت به تخم بزرگ نگاه کرد.
گفت: «این یکی خیلی بزرگه. شاید تخم بوقلمون باشه. من یک بار روی تخم بوقلمون خوابیدم، اما جوجه اش از آب می ترسید.»
اردک مادر نگاهی به تخم انداخت.
گفت: «شاید راست بگی. ولی حالا که این همه صبر کرده ام، چند روز دیگه هم منتظر می مونم.»
صبح روز بعد، از داخل تخم بزرگ صدای آرامی آمد.
تق… تق…
پوسته شکافت و جوجه ای درشت، خاکستری و دست وپاچلفتی از آن بیرون آمد. پاهایش از پاهای بقیه بلندتر بود و پرهایش هم هیچ شباهتی به پرهای زرد جوجه اردک ها نداشت.
اردک مادر سرش را کمی کج کرد و نگاهش کرد.
با خودش گفت: «خیلی با بقیه فرق داره. باید ببینم شنا کردن بلده یا نه.»
روز ارزی بعد، همه ی جوجه ها را به کنار برکه برد.
گفت: «همه نزدیک من بمونید.»
بعد آرام وارد آب شد.
شالاپ!
جوجه اردک های کوچولو یکی یکی پشت سر مادرشان به آب پریدند. جوجه اردک خاکستری کمی مکث کرد و آخر از همه خودش را به برکه انداخت.
اردک مادر با شگفتی دید که چه خوب شنا می کند. پاهای نیرومندش را آرام و هماهنگ تکان می داد و به راحتی روی آب پیش می رفت.
با افتخار گفت: «بوقلمون که نیست! درست مثل یک اردک شنا می کنه.»
پس از شنا، خانواده را به حیاط شلوغ مزرعه برد.
اردک ها کنار آب سر و صدا می کردند، مرغ ها با پاهایشان خاک را کنار می زدند و بوقلمون بزرگی چنان با غرور قدم می زد که انگار همه ی مزرعه مال اوست.
حیوانات دور جوجه اردک های تازه وارد جمع شدند.
یکی از اردک ها گفت: «وای، چه قدر نازن!»
مرغی قدقدکنان گفت: «این پرهای زرد و نرم رو ببینید!»
اما وقتی جوجه اردک خاکستری جلو آمد، لبخندها کم کم محو شدند.
اردک پیری گفت: «این دیگه چه جور پرنده ایه؟»
اردک دیگری گفت: «خیلی از بقیه بزرگ تره.»
بوقلمون پرهایش را پف داد و با صدای بلند گفت: «اصلاً هم قشنگ نیست!»
اردک مادر جلو آمد و میان آن ها و جوجه اردک خاکستری ایستاد.
گفت: «دست از سرش بردارید. شاید با بقیه فرق داشته باشه، اما مهربونه و خیلی خوب هم شنا می کنه.»
با این همه، هر وقت اردک مادر آن اطراف نبود، حیوانات مزرعه جوجه اردک خاکستری را آزار می دادند.
اردک ها او را از کنار ظرف غذا دور می کردند. مرغ ها به پرهایش نوک می زدند. حتی بعضی از خواهرها و برادرهایش حاضر نبودند با او بازی کنند.
داستان کودکانه خرگوش کوچولو و راز ماه گمشده
اردک مادر هر وقت می دید چه خبر است، از جوجه اش دفاع می کرد؛ اما نمی توانست همیشه کنارش بماند.
جوجه اردک خاکستری کم کم یاد گرفت خودش را در گوشه ها پنهان کند. هر روز سرش را پایین تر می انداخت و ساکت تر می شد.
با خودش می گفت: «چرا من این قدر با بقیه فرق دارم؟»
سرانجام دیگر نتوانست آزار و خنده های حیوانات مزرعه را تحمل کند.
آهسته با خودش گفت: «مادرم سعی می کنه از من مراقبت کنه، اما اینجا باز هم احساس امنیت نمی کنم. شاید جایی باشه که واقعاً بهش تعلق داشته باشم.»
یک روز، پیش از آنکه خورشید بالا بیاید، از شکافی در حصار مزرعه بیرون رفت.
این داستان ادامه دارد