قسمت پنجم قصه شعر بگو برای نوجوانان
بعد از چند دقیقه فهمیدم سرکار خانم هنرمند دچار هر دو ناراحتی شده چون یک دفعه فریاد کشید: «کمال…آی…آی…کمال…کمال احمق!» بعد هم خودش را روی «کپه» گل انداخت و با هر دو دست شروع به مشت کوبیدن روی گل ها کرد!… از دیدن این منظره سر جایم میخکوب شده و نمی دانستم تکلیفم چیست. «کمال آقا» شوهر خانم بوده و خانم هنرمند به این وسیله داشت از شوهرش انتقام می گرفت! اگر کار خانم به همین جا ختم می شد بازهم جای شکرش باقی بود چون با زحمت و حوصله زیادی یک مجسمه از گل ساخت.
وقتی کار مجسمه که در واقع مجسمه شوهرش بود تمام شد، خانم شروع به کتک زدن مجسمه کرد. ضمن این مشت های محکم که به سر وصورت و دماغ و چشم های مجسمه می زد فحش های رکیکی می داد. مجسمه را له و لورده کرد: «مرتیکه بی شرف…به من خیانت می کنی…بی معرفت» عرق از سر و روی خانم می ریخت ولی دست بردار نبود.
پشت سر هم به سروصورت مجسمه مشت می زد… بعد هم یک دفعه لباس هایش را کند و روی مجسمه افتاد و شروع به گاز گرفتن مجسمه کرد! و فریاد می کشید: «خیال می کنی دست از سرت برمی دارم…مرتیکه عوضی بلایی به سرت میارم که توی داستان ها بنویسند…» خانم تمام اعضا و سروصورت کمال آقا را تیکه پاره کرد و روی سنگ مرمر کوبید و با پاهای برهنه اش مشغول لگد کردن آن شد.
من تصور می کردم این نمایش کمدی درام به همین جا ختم می شود ولی خانم هنرمند کمال آقا ولکن نبود و برای اینکه انتقام حسابی بگیرد گل های مجسمه شوهرش را توی کوره ای که هزار درجه حرارت داشت انداخت و در آن را بست.
«جزغاله بشو تا دیگه از این هوس ها نکنند!…»دوست خانم که پس از این کارها کاملاً خسته وکوفته به نظر می آمد بدون اینکه متوجه من شده باشد روی یک کاناپه افتاد. پس ازاینکه چند نفس عمیق کشید گفت: «اعصابم راحت شد…»
خانم هنرمند به حال خلسه افتاد و من فرصت پیدا کردم بااحتیاط و بدون سروصدا خانه آن ها را ترک کنم… چون امکان داشت این خانم هنرمند عقلش پاره سنگ بردارد و نمی شد اعمال و رفتار یک نفر را ملاک کلی برای تمام هنرمندان به حساب آورد به سراغ یکی دیگر از دوستان هنرمند خانم که دیجیزا در قسمت (کنده کاری) تخصص داشت رفتم. مادرش در را به رویم باز کرد و گفت:
– دخترم در آتلیه اش مشغول کاره!…
راز پشت هنر سرامیک سازی؛ داستانی از شوق و خشم
این داستان ادامه دارد